تنهایی

ببین ... !!
نزدیکی ام با خدا تا حدی است که
تنهاییم را به او رفته ام

ببین ... !!
نزدیکی ام با خدا تا حدی است که
تنهاییم را به او رفته ام

خودت که نمی دانی
ولی وقتی از این حوالی می گذشتی
شاعری محو تماشای چشمانت بود
راستی ...
نکند مرا از یاد برده ای ؟؟!
یعنی اینقدر عوض شدم ؟!

من از جدایی بدم می آید
ـ هِی ... باتوام ... لطفا کنار من نِی نزن
من از جدایی نفرت دارم !

دیگر برای دیدنت
پشت پنجره نمی آیم
چون میدانم خبری نیست
لعنت به این پنجره ها
که دیگر صورت تو در قابشان نقش نمی بندد

تنها چیزی که از تو برایم مانده بود
(( خاطره با تو نشستن روی آن نیمکت همیشگی ))
که آن را هم برف پوشاند
تمام شدی ... !!

همه چیز برای گریه کردن آماده بود
بغض . تنهایی ...
میخواستم گریه کنم اما ... نه !!
گریه نمی کنم !
چون نمیخواهم چهره زیبایت
که در میان چشمانم نقش بسته با اشکهایم پاک شود
پس ... گریه نمی کنم !!!

از حرفهایت دلگیر نمی شوم
حتی کارهایی را هم که میکنی به دل نمی گیرم
چون میدانم از نسل همان حوایی هستی
که آدم را از بهشت راند !!!


خانم ببخشید ...!
اینجای سینه ام درد میکنه !! نگاه کن ... طرف چپ سینه ام
یکی میگفت اون قلبته ... آدم هروقت عاشق بشه قلبش درد میگیره
یعنی من عاشق شدم؟!!
نه ....!!! من می ترسم
می ترسم این عشق کار دستم بده
خانم! به دادم برس لطفا !!!

صدبار خواستم معنی نگاهت را بفهمم
اما هربار
گم شدم در کوچه های چشمان سیاهت
* * *
حیف ...
حیف که خدا نمی داند بی تو سرکردن چگونه است
وگرنه همان روز اول
دستهایت را به نام من می آفرید
و قلبت را ...
اصلا چه می گویم ؟؟!
هی با خودم حرف می زنم
چه کار کنم؟! وقتی تو نیستی کلمات را به هم می بافم
اگر چه می دانم
هیچ کدام را نمی خوانی
هیچ کدام را ...
(نوشته هایم را زیاد جدی نگیر !! از روی دلخوشی اند عزیز !)

آمده ام اجازه بگیرم که عاشقتان باشم
فقط کمی ... !
(( ــ خانم اجازه !
می توانم یه کمی عاشقتان باشم؟!! . ))
فکر کنم تب دارم
باز دارم هذیان می گویم
می دانم وقتی این نوشته های من را می خوانی
پیش خودت می گویی که
حتما من دیوانه هستم ...!!

باز هم از تو می نویسم ... و باز هم خودکارم
به مرز دیوانگی رسیده است ... به مرز جنون
* * *
(( بدرود))هایم را جدی نگیر
چون از تو دل کندن ساده نیست
میفهمی که ؟؟!!
* * *
مثل نسیمی بودم که حالا شکل طوفان شده ام
پس بگذار زنده باشم
بگذار دیوانگی کنم
نگذار که فکر کنم به پایان رسیده ام
برای یکبار بیا و جای خدا بنشین
( نه ... این که کفر شد !)
برای یکبار بیا و جای خودت بنشین !

دستهایت را از روی گوشت بردار
می خواهم بگویم : (( خداحافظ )) !
همان چیزی که میخواستی بگویم
وقتی تو شعرهایم را پاره می کنی ... شاید این آخرین شعرم باشد
دیگر راهی برای رسیدن به تو نمانده است
می روم ...
از این به بعد فقط با خودم درددل می کنم
و شعرهایم را فقط در گوش شب می خوانم
خداحافظ ... شاعر شعرهایم !!

از تو نوشته ام
از تو می نویسم
از تو خواهم نوشت
ببین ! با تو چقدر خوب فعل نوشتن را صرف می کنم
دیگر دفترم پر شده !
آنقدر از تو نوشته ام
که دستم بوی تو را گرفته !

میخواهم اینجا فقط برای خودم بنویسم
نه ... !
برای تو مینویسم ... فقط برای تو !
اینجا دست نوشته های من است
دست نوشته های یک ( ... ) !
ببین ! به جای اسمم نقطه چین گذاشته ام ...
تو بگو ! اسمم را تو بگو ...
اسم کوچکم را که یادت مانده ؟؟؟!!
منتظرم !