پسرک فال فروش
در پیاده روی خیابان راه می روم. پسرک با چند پاکت فال حافظ نزدیک
میشود. با نگاهی ملتمس میگوید: تو رو خدا یه فال بخر!. بدون مکث
قبول میکنم. خوشحال میشود. صدتومان میدهم و پاکتی را از میان
پاکتهای فال برمیدارم. میخواهد برود. میگویم: صبرکن! کجا میری؟
این فال رو به نیت تو خریدم!. باورش نمیشود چند لحظه مات و
مبهوت نگاهم میکند. بعد از ته دل میخندد. چقدر در صدای خنده اش
تنهایی ماسیده است!. میگوید: برای من؟! چرا؟!. میگویم: نمیدانم،
حالا برات بخونم؟ سرش را تکان میدهد. میگویم: شعرش رو نمیخونم.
جمله های پایین شعر رو برات میخونم. قبول میکند. بیصبری از
چشمهای معصومش لبریز شده است. سعی میکنم جمله ها را با توجه
به سن و سالش ساده کنم: (( تو خیلی خوش شانس هستی، چون خدا
همیشه به تو توجه داره. اون خیلی دوستت داره. آنقدر دوستت داره که
مدام به تو فکر میکنه. دوست داره هرجور شده و در هر شرایطی درس
بخونی، به زندگی امیدوار باش، همیشه باهاش حرف بزنی و ازش
کمک بخواهی. اون خیلی دوستت داره!))
جرات نمیکنم سرم را بلند کنم. میترسم دستم برایش رو شده باشد.
ولی سرم را بلند میکنم ... خدای من! دارد از پشت هاشورهای نمناک
چشمهای زیبایش نگاهم میکند. با صدای خیس و بغض آلودش
میگوید: راستی راستی خدا خیلی دوستم داره؟
بغض دارد امانم را می برد ولی خودم را کنترل میکنم و با لبخند
میگویم: آره خیلی خیلی! و ... او میرود. میرود ... به همین سادگی!
نمیدانم کار درستی بود یا نه! نگاهی به کاغذ فال میکنم. حتی یکی از
جمله هایی را هم که برای پسرک خوندم در کاغذ نوشته نشده است.
نوشته: پرستو عوض زاده ... مجله موفقیت . شماره 90